X
تبلیغات

مترجم سایت

مترجم سایت

تهران - شهریار-ابتدایی - آموزش طرح کرامت در مدارس

مقدمه:

رسالت آموزش و پرورش در هر کشوری تقویت نگرش انسانی به زندگی و ارتقای فلسفه ی آن و ایجاد توانایی در افراد جامعه برای زندگی سالم و سازنده می باشد. در کشور ما که فرهنگ آن برگرفته از تعالیم الهی است این نهاد باید در انجام رسالتش به کرامت ذاتی انسان توجه شایانی را مبذول بنماید و باید مفاهیم اعتقادی اخلاقی و اجتماعی در جهت نیل به کرامت انسانی از همان کودکی در دانش آموزان پایه گذاری شود تا آنها بتوانند در آینده افرادی معتقد و کریم باشند.

در این راستا با توجه به تغییرات فرهنگی و اجتماعی و پیشرفت تکنولوژی دانش آموزان باید آمادگی لازم را در مواجهه با این تغییرات پیدا کنند و مهارت هایی را به دست آورند تا بتوانند برای زندگی در جامعه آماده شوند و در مواجهه با سختی های زندگی دچار مشکل نشوند. یعنی کودکان در کنار آموزش خواندن و نوشتن به مهارت هایی دست یابند که بتوانند ابتدا به شناخت درستی از خود دست پیدا کنند و سپس به خوبی با افراد و محیط ارتباط برقرار سازند و به مشکلات خود و جامعه و محیط زیست یاری دهند.

در مجموعه ای که در پیش روی شماست ابتدا سعی شده به مفاهیم دینی و اعتقادی پرداخته و داستان هایی از پیامبران و امامان بیان گردد. و سپس با توجه به داستان ها برگ شکوفه ای وجود دارد که فعالیت های آن باید توسط دانش آموزان انجام شود و با توجه به موضوع فعالیت هایی نیز از مهارت های زندگی در نظر گرفته شده که دانش آموزان می توانند با توجه به توضیحات مربوط به هر فعالیت، آن را انجام دهند، تا هم با مفاهیم دینی و طرح کرامت آشنا شوند و هم به انجام فعالیت های مهارت هاي زندگی بتوانند در وضعیت هاي مختلف با سایرین به نحو مطلوب و شایسته ای ارتباط برقرار کنند تا نتایج مثبت به دست آورند.

داستان ها و شعرها و فعاليت هاي در نظر گرفته شده براي طرح كرامت و مهارت هاي زندگي كاملاً پيشنهادي است و آموزگار  مي‌تواند با توجه به وضعيت كلاس و دانش آموزان مود آنها را تغيير دهد.

واحد کار: پاکیزگی

هدف: ترغیب دانش آموازن به پاکیزه نگه داشتن لباس و وسایل شخصی خود.

اهداف رفتاری:

دانش آموزان به مرور در حفظ پاکیزگی لباس و وسایل خود می کوشند.

دانش آموزان به مرور در حفظ آراستگی خود می کوشند.

شیوه ها: قصه گویی، پرسش و پاسخ، اجرای نمایش، شعر خوانی، تكمیل برگ و شکوفه.

قصه گویی:

احمد پسر کوچولویی بود که با پدر و مادرش زندگی می کرد. او پسر خوبی بود ولی عادت نداشت که کارهایش را به موقع انجام دهد و یا وسایل خود را سر جایش بگذارد. مثلاً وقتی که از مدرسه به خانه می آمد، کیف خود را در یک گوشه ی اتاق می انداخت و لباس هایش را در گوشه دیگر می گذاشت. یا وقتی که درس می خواند دفتر و کتابش را جمع نمی کرد و یا وقتی می خواست با اسباب بازی هایش بازی کند، همه ی آنها را وسط اتاق می ریخت ولی با یکی از آنها بازی می کرد. چند بار پدر و مادر احمد به او تذکر داده بودند که تمیز باشد و نظم و ترتیبی به کارهایش بدهد و هر چیز را سر جای خود بگذارد ولی هر بار احمد فراموش می کرد و خلاصه اتاق آنها  بیشتر وقت ها بی نظم بود و همه چیز به هم ریخته و شلوغ به نظر می رسید.

یک روز مهمانانی سرزده به خانه ی آنها آمدند احمد رفت تا لباسش را عوض کند اما چون لباس هایش مرتب و در جای خود نبوند. چروک و کثيف شده بودند و احمد خجالت می کشید ازآن لباس ها استفاده کند، برای همین نتوانست لباسش را عوض کند. هر کدام از مهمان ها که می خواستند بنشینند یکی از اسباب بازی های احمد را به او می دادند و می گفتند، خوب نیست اسباب بازی ها وسط اتاق باشد. هر چیزی جایی دارد. در همین هنگام یکی از کودکانی که همراه مهمان ها آمده بودند، همین طوری که در اتاق چهار دست و پا می‌رفت، دفتر احمد را پاره کرد.

احمد خیلی ناراحت شد. چون باید تکالیفش را دوباره می نوشت. از اتاق بیرون رفت و شروع به گریه کردن کرد مادر که متوجه ناراحتی او شده بود، پیش او رفت و به او گفت: پسرم یادت هست که ما چند بار به تو گفتیم که همیشه تمیز و مرتب باشی و وسایلت را سر جایش بگذاری، حالا هم گریه نکن فقط قول بده که از این به بعد پسر مرتب و منظمی باشی. احمد قول داد که از این به بعد پسر خوب و مرتب و منظمی باشد تا مشکلی برایش پیش نیاید. بعد از رفتن مهمان ها احمد، وسایل، لباس ها و اسباب بازی های خود را جمع کرد و هر کدام را مرتّب و منظّم در جای خود گذاشت بعد از آن هم به مادرش کمک کرد. مادر احمد خیلی خوشحال شد زیرا احمد هم متوجه اشتباه خود شده بود و هم به مادر خود کمک زیادی کرده بود.

شعر خوانی:

حسن! حسن! کجایی                               کتاب و چادر در آن جاست

پس این برادرم کو                                  کجاست؟ گوشه ی در

که تا از او بپرسم                                     نشسته روی کیفت

لباس و دفترم کو                                                 دوباره باز، خواهر

کتاب و کفش و عینک                           مداد و عینک هست

کتاب دیگرم کو                                                 کنار آن سماور

مداد و کیف و جوراب                                کنار کفش مادر

بگرد این طرف را                                    بگرد ساعتی را

بگرد آن طرف تر                                    بگرد بار دیگر

شلختگی همین است                               به هر کجا بزن سر

دوباره وقت زد پر                                    دوباره وقت زد پر

                                                                                                مصطفی رحمان دوست

تکمیل برگ و شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار برگه ای که آن  تصاویری در مورد پاکیزگی طراحی شده است دانش آموزان با این تصاویر قصه بسازند و تصاویر را به سلیقه ی خود رنگ کنند.

قصه ی زیر به عنوان نمونه در این جا آورده می شود:

تصویر شماره 1: سال پیش من کلاس اول بودم وقتی کیفم را خریدم، خیلی زیبا و نو بود.

تصویر شماره 2: روز اول دلم می خواست همه ی وسایلم را به مدرسه ببرم برای همین خوراکی ها و کتابها و چیزهای زیاد دیگری را زور داخل آن جا دادم برای همین شکم کیفم باد کرد و زیپ آن خراب شد.

تصویر شماره 3: زود دوم وسایل نقاشی و کاردستی را توی یکی از جیب هایش گذاشتم امانوک تیز قیچی کیفم را سوراخ کرد.

برگ شكوفه (پاكيزگي)

دانش آموز عزيز تصاوير زير را رنگ آميزي كرده و براي آن داستاني بنويسيد.

واحد کار: دوستی

هدف: آشنایی دانش آموزان با صفات دوست خوب و توجه به این صفات در انتخاب دوست.

اهداف رفتاری: دانش آموزان با صفات دوست خوب آشنا شوند و با توجه به صفات خوب آنها دوستان خود را انتخاب کنند.

شیوه ها: قصه گویی، بحث و گفت و گو، پرسش و پاسخ، تکمیل جدول برگ شکوفه.

قصه گویی:

من و دوستانم:

در یک جنگل بزرگ حیوانات زیادی بودند که با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. اما یک شیر زورگو و بد اخلاق بود که هیچ کس او را دوست نداشت، چون همه را آزار می داد. شیر با آن که قدرت زیادی داشت و هر چه می خواست با زورگویی به دست می آورد ولی همیشه غمگین بود، زیرا هیچ کس با او دوست نبود و همه از او فرار می کردند و در لانه هایشان فایم می شدند.

روزی یک شکارچی به جنگل آمد و برای تمام حیوانات دام گذشته بود برای آهو تله، برای پرنده ها تور پهن کرده بود، برای ماهی ها قلاب، .... یک روز که شیر تنها مشغول راه رفتن بود، ناگهان در یکی از تله ها افتاد و پای او زخمی شد، هر چی داد و فریاد کرد کسی صدای او را نشنید. کلاغ سیاه که روی درختی نشسته بود صدای شیر را شنید و گفت: حیوانات جنگل از بلایی که سر تو آمده ناراحت نمی شوند، شیر خواهش کرد و کمک خواست. روباهی از آن جا می گذشت از کلاغ پرسید: با چه کسی حرف می زنی، کلاغ شیر را نشان داد و گفت: که در دام افتاده است. روباه با عصبانیت گفت: مگر نمی بینی پایش زخمی است و احتیاج به کمک دارد. سریع پرواز کن و حیوانات دیگر را خیر کن تا بیایند و به او کمک کنند. کلاغ گفت: آخه کسی نمی یاد چون او با همه بدرفتاری کرده اما روباه جواب داد نه من مطمئن هستم که اگر به حیوانات خبر بدهی همه به کمک می آیند. کلاغ در جنگل پرواز کرد و به همه خبر داد حیوانات هم آمدند و به کمک هم شیر را از دام بیرون آوردند شیر هم از این که با مهربانی کرده بود خجالت زده شده و از رفتاری که تا آن موقع با حیوانات داشت پشیمان شد و قول داد که همیشه با حیوانات مهربان باشد.

قصه گویی:

رفیق نیمه راه:

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان های بسیار قدیم دو دوست بودند که با هم زندگی
می کردند روزی آن دو تصمیم گرفتند به دور دنیا سفر کنند وسایل سفر را آماده کردند و به راه افتادند. رفتند تا به یک بیشه رسیدند. ناگهان چشمشان به خرس بزرگی افتاد که به طرف آنها می آمد. دوست اولی به دومی گفت: حالا با این خرس چه کنم؟ الان می رسد و آرزوی جهان گردی را به دلمان می گذارد. دومی در جواب گفت: اگر می دانستم چه کنم که این جا نمی ماندم و منتظر نمی شدم که خرس با آن هیکل بزرگش به من حمله کند.

بالاخره، دو دوست از ترس جانشان به سوی درخت دویدند. یکی از آن دو به سرعت از درخت بالا رفت اما دومی چاق بود و نتوانست از درخت بالا برود. آن که در میان شاخه ها جای امنی داشت رو به دوستش کرد و گفت، آن روزها که سهم بیشتری از غذا می خوردی باید فکر این روزها را هم می کردی تا این قدر چاق نشوی.

دومی با التماس گفت:

دوست عزیز، حالا که وقت این حرف ها نیست، کمک کن من هم بالا بیایم اگر دستم را بگیری و مرا بالا بکشی، از این به بعد، نصف غذایم را به تو می دهم.

دوست اولی که سعی می کرد خود را به شاخه های بالاتر برساند، گفت: تو خیلی سنگینی و اگر به بالای درخت بیايی، می شکند و من هم گیر خرس می افتم. دومی گفت: پس به من کمک نمی کنی تا نجات پیدا کنی؟ اولی با خنده گفت: چرا اگر زور داری با خرس مبارزه کن من هم از این بالا تشویقت می کنم تا خرس را از بین ببری، دومی که از کمک دوستش ناامید شده بود به فکر چاره افتاد. با خود گفت اگر فرار کنم خرس به دنبالم می آید. از این گذشته مگر چه قدر می توانم فرار کنم. او درحالی که به دنبال راه چاره می گشت ناگهان به یاد پدربزرگش که شکار چی با تجربه ای بود، افتاد، پدر بزرگ گفته بود: خرس به مرده کاری ندارد.

با یاد آوری این موضوع پای درخت دراز کشید و خودش را به مردن زد، چند لحظه بعد، خرس به بالای سر جوان رسید و سرش را نزدیک صورت او برد همه جای صورتش را بود کرد اما وقتی دید که او تکان نمی خورد با بی اعتنایی راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد از رفتن خرس گذشته بود که دوست اول از بالای درخت گفت: خرس رفت چرا بلند نمی شوی؟

دوست دوم وقتی مطمئن شد خرس رفته است، از جایش بلند شد و خدا را شکر کرد که زنده مانده است.

د راین هنگام دوست اول که سعی می کرد از درخت پایین بیاید، به دومی گفت خرس وقتی سرش را کنار گوش تو آورد چه گفت؟

دومی برای این که دوستش را ادب کند، جواب دادک گفت که هرگز با کسانی که در موقع بلا و مصیبت تو را تنها می گذارند و فقط رفیق روز شادی هستند، سفر نکن! این را گفت و از همان جا برگشت و اولی را تنها گذاشت.

بچه های عزیز! دوست واقعی کسی است که در موقع ناراحتی و سختی، هرگز شمار را تنها نگذارد حضرت علی ع فرموده است( دوست خوب را در روز سختی باید شناخت)

شعر خوانی: درس دوستی

باغ کلاس درس ما

پر از کتاب و دفتر است.

بر سر میز و نیمکت،

یک آسمان بال و پر است.

معلم عزیز ما

راهنمای دوستی

با سخنش گشوده شد.

بال صدای دوستی

باز بهار سبز را

به باغ درس هدیه کرد

آبی دوستی چکید

بر تن سرد رنگ زرد

معنی درس دوستی

در دل بچه ها نشست

تخته و میز نیمکت

جوانه زد، شکوفه بست

                                                                        اسداله شعبانی

زندگی روشن

چو دانه ای کوچک که خود را می شکافد

تادانه های بیشتری با او بروید

هر کس که تنهاست

باید خودش را در دل مردم بجوید

هر کس که تنهاست

باید جوانه ها را

تنهائیش را پر کند از دوستانش

تا زندگی را

روشن کند در باغ جانش

                                                            اسد اله شعبانی

تکمیل برگ شکوفه ها:

در برگ شکوفه این واحد کار سبد گلی طراحی شده است. از دانش آموزان بخواهید گل های کوچکی را در برگه های دیگری بکشند و در وسط آن گلها صفات دوست خوب را بنویسند و بعد از رنگ آمیزی گلهای خود آن را با قیچی بریده و در داخل سبد برگ شکوفه بچسبانند. پس از خواندن مطالب کلیه برگ های شکوفه به وسیله ای دانش آموزان مجموعه ای از صفات دوست خوب را در اختیار خواهند داشت.


 

برگ شكوفه (دوستي)

دانش آموز عزيز گلهاي كوچكي را در برگه‌ي ديگري بكشيد و در وسط آن گلها صفات دوست خوب را بنويسيد و بعد از رنگ آميزي گل هاي خود آن را با قيچي بريده و در داخل سبد برگ شكوفه بچسبانيد.


 

واحدكار: شجاعت

هدف: ترغیب دانش آموزان به پرهیز از ترس و واهمه در رویارویی با مشکلات و خطرات احتمالی آن.

اهداف رفتاری: دانش آموزان در رویارویی با مشکلات و خطرات احتمالی بدون ترس و واهمه با آنها مواجه
می شوند.

شیوه ها: قصه گویی، بحث و گفت و گو، اجرای شعر، پرسش و پاسخ، تکمیل برگ شکوفه.

قصه گویی:

شیرین تر از عسل

در کربلا حضرت قاسم ع پسر امام حسن مجتبی ع نوجوان بود. شب عاشورا امام حسین ع به یارانش فرمود: (فردا همه ی مردان کشته خواهند شد) حضرت قاسم ع جلو آمد و پرسید: عموجان آیا من هم کشته خواهم شد؟ امام حسین ع فرمود: (مرگ در نظر تو چگونه است) جواب داد: (شیرین تر از عسل) حضرت قاسم ع نشان داد که تربیت شده ای خاندان پیامبر (ص) است. او می داند که مرگ در راه خدا عزت و سربلندی و شجاعت است.

روز عاشورا حضرت قاسم ع از عموی خود امام حسین ع اجازه گرفت و به میدان جنگ رفت. او شجاعانه
 می جنگید تا این که دشمنان او را بر زمین انداختند. او صدا زد: عمو جان به فریادم برس! امام حسین ع با شتاب به بالین قاسم ع آمد و سرش را به دامن گرفت و به قاتلان سنگدل نفرین کرد.

حضرت قاسم ع به همه ی مسلمانان آموخت که شایستگی و شجاعت به سن و سال نیست و خیلی از کودکان و نوجوانان از بزرگسالان پیشی گرفتند و اسوه و نمونه ی خوبان شدند.

حضرت علی ع می فرمایند: (شجاع ترین مردم کسی است که بر نفس خویش پیروز شده باشد).


 

پسر شجاع:

علی پسر خوبی است یک روز که مادرش برای کاری بیرون رفته بود علی مشغول بازی شد که ناگهان گلدان چینی که یادگار مادر بزرگش بود را شکست. او ناراحت شد و با خود گفت:

حالا چه کنم؟ جواب مادرم را چه بگویم؟ نمی توانم که دروغ بگویم چون کار بسیار بدی است.

مادر از راه رسید و موضوع را فهمید. اما یک کلمه هم حرف نزد. تا اینکه علی بالاخره به مادرش گفت که چه کار کرده است. مادرش نگاهی به علی گرد و گفت  : تو پسر شجاعی هستی چون خودت به من گفتی که چه کار کردی من تو را می بخشم.

به نظر شما بچه ها این کاری که علی کرد نشانه ی شجاعت نیست؟

دیگر چه کارهایی به نظر شما نشانه شجاعت است؟

شعر خوانی:

شب پیش از حمله                       شاد، لبخندی زد                                     آن زمان از چیزی

یک بسیجی در دشت                  ماه با او خندید                            چشم هایش گله داشت

توی آن تاریکی                          آن طرف تر اما                           با خدایش تنها

پی چیزی می گشت                    دشمن آنها را دید                       یک قدم فاصله داشت

ناگهان در دل خاک                    ناگهان بر قلبش                           در نگاهش انگار

چندمین پیدا کرد                         زخم یک تیر نشست                    زخم صدهامین بود

همه ی آنها را                             آهی از درد کشید                       لحظه ی آخر گفت:

یک به یک خنثی گرد                قلب مهتاب شکست                     آرزویم این بود


 

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار طراحی از شهید فهمیده است. دانش آموزان طرح را رنگ آمیزی کنند. پس از تکمیل این برگ بهتر است شمه ای از زندگی آن شهید و تقدیر امام خمینی درباره ی این شهید را برای دانش آموزان تعریف کنیم.

 


 

برگه شكوفه (شجاعت)

دانش آموز عزيز برگ شكوفه را رنگ آميزي نمائيد.


واحد کار: استفاده بهینه از امکانات (صرفه جویی)

هدف: آشنایی دانش آموزان با چگونگی استفاده بهینه از امکانات محیط پیرامون خود به انحاء مختلف.

اهداف رفتاری: دانش آموزان حداکثر استفاده از امکانات موجود را به عمل آوردند.

شیوه ها: قصه گویی، پرسش و پاسخ، شعر خوانی، تکمیل برگ شکوفه.

قصه: وسایل دورریختنی:

یک روز مریم درخانه مشغول انجام تکالیف مدرسه اش بود که مداد خود را تراش کرد و بعد آشغال تراش خود را جمع کرد و در ظرفی ریخت و آن را نگه داشت مادرش از او پرسید که چرا آشغال خود را دور نریختی؟ بعد مریم گفت که امروز خانم معلم به ما گفت: که در منزل خود جعبه ای درست کنید و وسایل دور ریختنی مثل، تراشه ی مداد، تکه پارچه، کاموای اضافه، خرده های کاغذ، پوست گردو، پسته و بادام و....) را در آن جمع آوری کنید تا با آن کار دستی درست کنیم. ما اول تعجب کردیم ولی بعد خانم معلم به ما توضیح داد که این وسایل نیز به درد می خورند.

برای همین من تراشه ی مداد خود را دور نریختم مادر گفت: آفرین تو هم می توانی این وسایل را جمع آوری کنی. بعد از یک هفته همه جعبه ی وسایل دور ریختنی خود را به کلاس آوردند. و با این وسایل کاردستی های زیبایی درست کردند. مریم هم با تراشه های مداد خود گل درست کرد و با کاموا ساقه برای آن درست کرد. آموزگار با کاردستی های بچه ها نمایشگاهی ترتیب داد و بچه ها خیی خوشحال شدند.

بعد ازاتمام داستان آموزگار می تواند از بچه ها بخواهد که آنها نیز وسایل دورریختنی خود را جمع آوری کند و به کلاس بیاورند و به سلیقه ی خود با آنها کاردستی درست کنند و بعد نمایشگاهی از کارهای دانش آموزان تشكيل شود.

 

 

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار تصویر خاطره ای از حضرت امام می باشد که ایشان وقتی لیوان آبی خدمتشان تقدیم می گردید ایشان نصف آن را آشامیده و نصف بقیه را دور نمی ریزند. بلکه کاغذی روی آن گذاشته و برای مصرف بعدی نگه می دارند. در واقع از امکانات موجود بهترین استفاده را به عمل می آورند. دانش آموزان پس از این توضیحات این برگ را رنگ آمیزی می کنند.

بهتر است برای آشنایی بیشتر دانش آموزان با امام و رفتار ایشان با بچه ها نیز توضیحاتی به دانش آموزان داده شود. مثلا قصه ی زیر برای دانش آموزان گفته شود.

قصه: امام و بچه ها

امام خمینی به کودکان علاقه ی زیادی داشتند، امام همیشه نصیحت می کردند، بچه ها را راحت بگذاریم تا آزادانه بازی کنند، حالا یک خاطره از نوه ی ایشان علی برایتان می گویم علی علاقه بسیار زیادی به امام داشت. امام نیز او را دوست داشتند. علی هر روز به اتاق پدر بزرگ می رفت، دوست داشت با عینک و ساعت امام بازی کند، یک روز که ساعت و عینک پدر بزرگ  را برداشته بود، امام به علی گفتند: علی جان عینک چشم هایت را اذیت می کند. زنجیر ساعت هم خدای ناکرده به صورتت می خورد و اتفاقی برایت می افتد.

علی عینک و ساعت را به امام داد و گفت: خوب بیاید یک بازی دیگر بکنیم. من می شوم امام و شما بشوید علی کوچولو. امام گفتند: باشد علی گفت: خوب بچه  ها که جای امام نمی نشینند، امام کمی خودشان راکنار کشیدند، علی کنار امام نشست و گفت: بچه ها که نباید دست به عینک و ساعت بزنند. امام خندید و عینک و ساعت را به علی داد و گفتند: بگیر تو بردی.


 

شعر خوانی: یاد امام

من کودکی هستم

چون دیگران اما،

در باغ دل دارم

گلبوته ای زیبا

این گل، گل یاد است

یا در رخ رهبر

یادش برای من

از عطر گل بهتر

او چون پرستویی

از شهر ما کوچید

در سینه ها رویید

یاد امام: آری

همچون گلی زیباست

او گر چه با ما نیست

یادش ولی با ماست

فعالیت:

می توان از دانش آموزان در خواست کرد که با استفاده از وسایل اضافی و دور ریختنی مانند تراشه ی مداد، تکه پارچه و کاغذهای رنگی، کاموا، که در منزل دارند نقاشی های خود را تزيین نمایند.

 

برگ شكوفه (صرفه جويي)

دانش آموز عزيز اين برگ را رنگ آميزي نمائيد.

واحد کار: خواهر و برادر

هدف:‌آشنایی دانش آموزان با جایگاه و منزلت برادران و خواهران و لزوم همکاری متقابل و حفظ احترام آنان.

اهداف رفتاری: دانش آموزان با توجه به جایگاه برادران و خواهران در خانواده با آنان همکاری نموده و به آنان احترام می گذارند.

شیوه ها: قصه گویی، شعر خوانی، پرسش و پاسخ، تکمیل برگ و شکوفه.

قصه گویی: یک خواهر مهربان

مامان از توی آشپز خانه گفت: (سارا جان، ببین برای شام نان داریم) سارا گفت: (نه مادر جان نان نداریم) سارا اسباب بازی هایش را جمع کرد از مادر پول گرفت و زنبیل را برداشت. سعید گفت: (من هم می آیم) سارا گفت: (نه تو بمان، من زود می روم و بر می گردم) مادرگفت: خوب باهم بروید. سارا گفت: (نه او خیلی یواش راه می رود. اگر بگویم تند تر بیا خسته می شود. می نشیند و گریه می کند. بعد هم می گوید بغلم کن. من که نمی توانم هم زنبیل نان را بگیرم و هم او را بغل کنم. مادر گفت: (بچه که بودی من یواش یواش کنارت راه می‌رفتم تا خسته نشوی) سارا کفش هایش را پوشید بیرون دوید و به نانوایی رسید. فکر کرد چه خوب شد که سعید این جا نیست و گر نه مرتب سوال می کرد و جلوتر از سارا پسر کوچکی هم سن و سال سعید توی صف بود. نانوا پول را از او گرفت و نان را توی زنبیلش گذاشت. پسر راه افتاد. سارا هم بعد از گرفتن نان، پشت سر پسر راه افتاد. سارا هم بعد از گرفتن نان، پشت سر پسر راه افتاد. ته زنبیل پسر روز زمین کشیده می شد او نمی‌توانست آن را بالاتر بگیرد گاهی هم لبه ی نان به انگشت های پسر می خورد و دستش را می سوزاند. برای همین پسر زنبیل را زمین گذاشت و آن را کشید. سارا زنبیل را برداشت و گفت: آن را برایت می آورم. بعد با هم راه افتادند. سارا اسم پسر را پرسید و اسمم  وحید است . خواهر و برادر نداری؟  

نه!

مادر وحید دم در خانه ایستاده بود او از سارا تشکر کرد و گفت: (کاش وحید هم خواهر مهربانی مثل تو داشت) سارا خجالت کشید دلش می خواست بگوید من مهربان نیستم اما خداحافظی کرد و رفت.

سارا به خانه که رسید، زنگ زد سعید روی پله ها نشسته بود سارا زنبیل را روی پله ها گذاشت و سعید را بغل کرد. بعد برگشت و زنبیل را برد.

مادر گفت: هر کار کردم، توی خانه نیامد، می گفت می خواهم منتظر سارا بمانم. سارا سرش را پایین انداخت با خودش گفت: من می توانم مهربان باشم. این بار سعید را با خودم می برم. بعد یاد حرف پدر بزرگش افتاد که همیشه می گفت حضرت محمد( ص) سفارش کرده است که: به کودکان محبت کنید و با آنان مهربان باشید.

شعر خوانی:

آسمان قلبم

انگار قلبم

یک آسمان است

بابای خوبم

خورشید آن است

انگار قلبم

یک سبزه زار است

مادر برایش

مثل بهار است

انگار قلبم

یک دانه ماهی است

همبازی او

جز خواهرم نیست

انگار قلبم

یک سایه بان است

هر کس که خوب بود

در زیر آن است

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار طرحی از جشن تولد کودکی است که برادران و خواهران وی این جشن را برای سالگرد تولد وی برگزار نموده و هدایایی برای وی تهیه کرده اند این برگه را جهت رنگ آمیزی در اختیار دانش آموزان قرار داده و از آنان بخواهید قصه ای برای آن ساخته در کلاس تعریف نمایند.

می توان شعری نیز درباره ی تولد برای بچه ها خواند که متناسب با برگه شکوفه است.

تولدت مبارک:

ای گل سرخ و زیبا                      تولدت مبارک

شکوفه های باغ ما                       تولدت مبارک

بیا بیا با شادی                             شب را چراغان کنیم

با خنده های شیرین                     دنیا را خندان کنیم

در جشن میلاد تو                        امشب گل افشان شده

لبهای تو دوباره                           چون گل خندان شده

دست بزنیم بچه ها                      با هم آواز بخوانیم

دعا کنیم همیشه                          خوشحال و شاد بمانیم

تو خوب و مهربانی                      تولدت مبارک

عزیز کودکانی                            تولد مبارک


 

برگ شكوفه (خواهر و برادر)

دانش آموز عزيز تصوير زير را رنگ آميزي نموده و داستاني براي آن بنويسيد.

واحد کار: (پدر بزرگ و مادر بزرگ)

هدف: آشنایی با جایگاه و منزلت پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و لزوم حفظ حرمت آنان.

اهداف رفتاری: دانش آموزان با توجه به منزلت پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها در موقعیت های عینی به آنان احترام می گذارند.

شیوه ها: قصه گویی، بحث و گفتگو، شعر خوانی، تکمیل برگ شکوفه، گفتن خاطرات.

قصه گویی:

مادر بزرگ روی سجاده نشسته بود و دعا می خواند فرشته کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان ابری نگاه می کرد. دعا که تمام شد، مادر بزرگ نگاهی به فرشته انداخت و گفت: (دخترم به چی فکر می کنی؟)

فرشته گفت: (فردا تولد نرگس است) می خواهم برای او یک هدیه ی زیبا بخرم. اما پول کافی ندارم).

مادر بزرگ دستی به موهای فرشته کشیده و گفت: تو باید به دوستت هدیه ای بدهی که او دوست داشته باشد و از آن استفاده کند. پس می توانی به جای خریدن هدیه، خودت آن را درست کنی.

فرشته پرسید: یعنی چه هدیه ای؟ مادر بزرگ خندید و گفت: (تو نرگس را بهتر از من می شناسی باید بدانی که او چه هدیه ای دوست دارد.

فرشته با خودش فکر کرد که نرگس چه هدیه ای دوست دارد. ناگهان فکری به خاطرش رسید. گفت: (مادر بزرگ، نرگس از دامنی که برایم دوخته بودید، خیلی خوشش آمد.

مادر بزرگ گفت: چه خوب چون از پارچه ای دامنت توی بقچه دارم. دختر خوبی باش و به من کمک کن تا برای نرگس یک دامن قشنگ بدوزم.

فرشت با خوش حالی گفت: (دست شما درد نکنه.) و مادر بزرگش را بوسید.

آن روز غروب، دامن چین داری با گل های صورتی و سفید روی چوب لباس آویزان بود. دامن چین دار منتظر بود تا زودتر نرگس را ببیند.

قصه: تسبیح پدربزرگ

شب بود، اذان را گفتند پدر بزرگ مثل همیشه بعد از وضو جا نمازش را پهن کرده بود. ولی این بار جانمازش را با مهر کوچک من عوض کرد و گفت: (علی جان! تو می توانی امشب با من نماز بخوانی).

نماز خواندن آن هم با جا نماز قشنگ پدر بزرگ خیلی لذت بخش بود. تسبیح پدر بزرگ خیلی زیبا بود. دانه های درشت آبی و سفید داشت و وقتی دانه دانه، آنها را روی هم می انداختم صدای تق تق آنها مثل چکیدن قطره های آب بود. همیشه با خودم می گفتم وقتی پدر بزرگ تسبیح را در دست می گیرد و دانه های آن را یکی یکی کنار می گذارد با خودش چه می گوید؟ من همین سوال را از پدر بزرگ پرسیدم و او در جواب به من گفت: (علی جان با هر دانه ی تسبیح یک صلوات می فرستیم یا با هر یک دانه ی آن نام خدا را که همان کلمه ی الله است به زبان می آوریم من هم درست همان کاری را انجام دادم که پدر بزرگ به من یاد داد.

آن شب از همیشه خوشحال تر بودم چون با تسبیح و جانماز پدر بزرگ یک دنیا لذت برده بودم. شب خوابیدم در خواب فرشته ای زیبا، تسبیح زیبایی به شکل یک حلقه ی گل آورده و به گردنم انداخت. وقتی چشمانم را باز کردم صبح بود. کنار بالشم یک بسته دیدم. آن را با تعجب باز کردم. داخل آن یک جانماز زیبا و یک تسبیح قشنگ بود، تا آمدم با صدای بلند مادرم را صدا بزنم، پدر بزرگ را دیدم که ایستاده و به من لبخند می زند. با خوش حالی پریدم و او را بوسیدم.

گفتن خاطرات:

از دانش آموزان بخواهید خاطرات خود را در ایامی که با پدر بزرگ یا مادر بزرگ گذرانده، برای دیگر دانش آموزان تعریف کنند.

شعر خوانی:

شعر: پدربزرگ

دیشب پدر بزرگم

آمد به خانه ی ما

باز او ما را بغل کرد

بوسید صورتم را

مادر برای او زود

یک چای تازه آورد

او خسته بود و پایش

انگار درد می کرد

با خنده باز از من

پرسید: (درچه حالی)؟

کردم تشکر از او

گفتم که خوب و عالی

در دست پیر او بود

باز آن عصای زیبا

خندید و قلقک داد

با آن عصا دلم را

مادربزرگم این جاست

همیشه شاد و زیباست

کنار من نشسته

مانند بقچه بسته

نشسته پهلوی او

سفید شده موی او

نشسته آن جا دایی

شربت و قند و چای

شعر: مادربزرگ

مادربزرگم

یک آسمان داشت

چادر نمازش

رنگین کمان داشت

نام خدا را

روی زبان داشت

بر بام مهتاب

یک نردبان داشت

از مال دنیا

یک آسمان داشت


 

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار پدربزرگی را نشان می دهد که به نوه اش سیبی را هدیه می کند. از دانش آموزان بخواهید این برگ را رنگ کرده و حدس بزنند که چه گفت و گویی بین این دختر و پدربزرگ انجام گرفته است.

برگ شكوفه (پدر بزرگ و مادر بزرگ)

دانش آموز عزيز تصوير زير را رنگ آميزي نموده و بگوئيد چه گفنگويي بين اين دختر و پدر بزرگ انجام گرفته است.


 

واحد کار: سخن گفتن در جمع

هدف: ترغیب دانش آموزان به سخن گفتن در جمع.

اهداف رفتاری: دانش آموزان به راحتی و بدون واهمه، خجالت و اضطراب بتوانند در جمع صحبت کنند.

شیوه ها: قصه گویی، بحث و گفتگو، شعر خوانی، تکمیل برگ شکوفه.

قصه گویی: قصه‌ی نازنین

همیشه درس هایش را خیلی خوب بلد بود اما وقتی می خواست درس جواب بدهد، صدایش می لرزید، کف دستهایش عرق می کرد. زبانش به لکنت می افتاد و خجالت می کشید سرش را بلند کند. بعضی وقت ها آن قدر با یکی از دگمه های روپوش بازی می کرد که از جا کنده می شد. گاهی هم گوشه ی مقنعه را دور انگشتش می پیچاند. برای همین هر چه خوانده بود، از یادش می رفت. آن وقت معلم و هم کلاسی هایش فکر می کردند تنبل است و درس را یاد نگرفته است.

نازنین از بچگی همین طور بود. بیشتر وقت ها در خانه تنها بود در مدرسه هم دوستان زیادی نداشت. درگروه، کم رو و خجالتی بود اما امتحان های کتبی را خوب می داد. هر وقت امتحان شفاهی داشت، از ناراحتی تب می کرد، چون می دانست که جلوی جمع، نمی تواند به سوال های معلم پاسخ دهد.

آن شب، نازنین تب کرده بود، یاد فردا که می افتاد بدنش می لرزید. می دانست که درس را خوب خوانده است اما نگرانی از دلش بیرون نمی رفت. وقتی مادر به سراغ نازنین رفت که روی او را بپوشاند. متوجّه شد دخترش تب دارد. او به آرامی از اتاق بیرون رفت اما چند دقیقه بعد برگشت و چیزی در دست نازنین گذاشت.

نازنین در تاریک و روشن اتاق، به چیزی که در دستش بود، نگاه کرد. یک عروسک بود اما درست به اندازه‌ی یک بند انگشت، عروسک آن قدر کوچک بود که اگر نازنین دستش را می بست، کسی نمی توانست بفهمد که در آن چه چیزی پنهان است. مادر روی تخت نشست و خیلی آهسته گفت: (امشب می خواهم رازی را به تو بگوییم اما باید قول بدهی این راز را به هیچ کس نگویی، قول می دهی؟ نازنین سرش را به نشانه ی قول دادن تکان داد. مادرگفت: (شاید از حرفم تعجب کنی ولی من دلم می خواهد تو رازی را بدانی که حتی به خواهرم هم نگفته ام. وقتی به مدرسه می رفتم، از امتحان می ترسیدم و همیشه روز امتحان بیمار می شدم اما یک روز اتفاقی افتاد که همه چیز را عوض کرد.

این حرف ها برای نازنین تازگی داشت. چون او همیشه فکر می کرد که مادرش خیلی شجاع است و از چیزی
نمی ترسد مادر ادامه داد: (یک روز که با ترس و لرز به مدرسه می رفتم تا امتحان بدهم، در راه صدای شنیدم کسی می گفت: آهای دختر کوچولو مواظب باش مرا له نکنی. وقتی زیر پایم را نگاه کردم همین عروسک را دیدم. آن را برداشتم و خاک هایش را پاک کردم عروسک از من تشکر کرد و گفت: حالا که این قدر مهربانی، من هم به تو کمک می کنم. مرادر جیبت بگذار و به مدرسه برو. من کاری می کنم که امتحانت را خوب بدهی.)

نازنین به عروسکی که در دستش بود. نگاه کرد اصلا باور نمیکرد که عروسک حرف بزند. می خواست همین را بپرسد که مادر گفت: (من اصلا باور نمیکردم که عروسک حرف بزند اما این عروسک راستی راستی حرف می زد. پرسیدم: چه طوری می خواهی به من کمک کنی گفت: این که کاری ندارد! فقط کافی است هر وقت سوالی یادت رفت، دستت را از روی جیب رو پوشت روی من بگذاری، سرامتحان شفاهی هم مرا توی دستت پنهان کن. دیگر بقیه کارها به عهده من است.

مادر لبخندی زد و ادامه داد: آن روز، عروسک را توی جیبم گذاشتم و به جلسه ی امتحان رفتم. خیلی عجیب بود، نه می ترسیدم نه دست هایم عرق کرده بود. دوستانم هم از این وضع تعجب کرده بودند. چون همیشه قبل از امتحانآانها را با چه کنم هایم کلافه می کردم. خلاصه، به راحتی امتحان دادم و به خانه برگشتم. هفته ی بعد هم که امتحان شفاهی داشتم، عروسک را در دستم گرفتم و به همه ی سوال های آموزگار با دقت و سرعت جواب دادم.آن روز از فارسی نمره ی بیست گرفتم و خانم معلم به من یک کارت صد آفرین داد، چون خیلی خوشحال شده بود که من دیگر خجالت نمی کشم و جلوی جمع ناراحت نمی شوم. نازنین جان، می دانم که تو مثل بچگی های من نیستی و از امتحان ترسی نداری و به راحتی می توانی جلوی دوستانت حرف بزنی و به سوال های آموزگار خود پاسخ دهی. این عروسک را به تو می دهم اما نه برای این که کمکت کند، چون مدت های زیادی است که حرف نمی‌زند فقط دلم می خواهد وقتی می خواهی به سوال های آموزگار خود پاسخ دهی، آن را به یاد کودکی های من در دستت بگیری.

آن شب، نازنین نفهمید که مادر کی از اتاق بیرون رفت. هم چنین نفهمید که کی و چه طور خوابید. صبح هم تا پدرش صدایش کرد، از رخت خواب بیرون پريد، نازنین از اتفاقاتی که آن روز افتاد، چیز زیادی به خاطرش نمانده است، تنها یادش هست که خیلی راحت، به سوال های خانم معلم جواب داد وخجالت هم نکشید و هر جا که دستپاچه می شد، عروسک را در دستش فشار می داد.

اکنون سال ها از آن ماجرا گذشته است اما هنوز هم، هر وقت نازنین، دفترش را باز می کند، یک کارت صد آفرین به او لبخند می زند.

نقل خاطره:

در این شیوه از دانش آموزان بخواهید تا خاطرات خود را از عید مهمانی و .... و یا هر موضوع دیگری که
می خواهند درباره ی آن صحبت کنند، برای دیگر دانش آموزان تعریف کنند. دادن فرصت بیشتر، کمک های غیر مستقیم به آنان درحال سخن گفتن،آرام نگه داشتن دیگر دانش آموزان و تشویق آنان به گوش کردن به سخنان کسی که خاطره می گویند از نکاتی است که باید در این شیوه به کار گرفته شود.

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار نیز تصویر خوانی است دانش آموزان بعد از تحویل گرفتن این برگ شکوفه مدتی درباره آن فکر می کنند و پس از رنگ آمیزی آن هر کدام از آنها قصه ای را برای تصاویر ساخته اند تعریف
می نمایند. در این جا سعی شود که دانش آموزان بتوانند هر چه پخته تر و کامل تر مطالب خود را  در جمع بیان کنند و از گفته های خود دفاع نمایند. تا به مرور اضطراب ناشی از اظهار نظر در جمع از آنها زایل گردد.

شعر خوانی:

من مهربانم

مثل پرستو

شادم همیشه

از خنده ی او

او در کنارم

او می خورد از

سیب و انارم

آرام هستیم

هنگام صحبت

حرفی اگر هست

هر یک به نوبت

هل دادن دوست

درکار مانیست

 هم نمره ی او

هم کار من بست


 

برگ شكوفه (سخن گفتن در جمع)

دانش آموز عزيز تصوير زير را رنگ آميزي كرده و قصه‌ي مربوط به آن را در كلاس تعريف نمائيد.

واحد کار: حسن روابط اجتماعی

هدف: آشنایی دانش آموزان با شیوه های  مناسب ارتباط با دیگران.

اهداف رفتاری: دانش آموزان با به کارگیری شیوه های مناسب ارتباطی، و به کار بردن کلمات مناسب، ارتباط خوبی را با دیگران برقرار می کنند.

شیوه ها: قصه گویی، بحث و گفتگو، اجرای شعر، تکمیل برگ شکوفه.

قصه گویی: به جای دشنام

مردی تا چشمش به موسی کاظم ع می افتاد، به او و پدرانش دشنام می داد. اما در مقابل این بی ادبی، پاسخی جز لبخند نمی گرفت. یک روز مثل همیشه شروع به بدگویی کرد. یاران امام ناراحت شدند و گفتند: این مرد باید سزای بی ادبی خود را ببیند، او باید تنبیه شود، آری او حق ندارد، با امام ما این گونه سخن بگوید.

اما امام لبخندی زد و فرمود (دوستان من، صبور باشید.... او به اشتباهاتش پی خواهد برد.

روزها می گذشت و آن مرد، همچنان به رفتار ناپسند خود ادامه می داد. دوستان امام نیز بیش از پیش عصبانی
می شدند  اما امام اجازه نمی داد او را تنبیه کنند. روزی امام از یاران خود پرسید: مدتی است آن مرد را نمی بینم آیا می دانید در کجا زندگی می کند؟

گفتند: در بیرون مدینه مزرعه ای دارد و در آن کشاورزی می کند. امام به سوی مزرعه آن مرد حرکت کرد.

یاران امام شگفت زده شدند.

تا امام را دید، بیلش را در زمین فرو برد. دستش را به کمر زد ایستاو و خم کرد. با فریاد از امام خواست تا از مزرعه اش بیرون برود. اما امام لبخند زنان جلو رفت. خواست مثل همیشه دشنام بگوید امام با خوشرویی به او سلام کرد سپس نزدیک تر رفت و احوالش را پرسید.

چون بهانه ای دیگری نداشت، گفت: با آمدنت به مزرعه محصول مرا از بین بردی؟ امام هدیه ای گرانبها به او داد و با لحنی دوستانه، به گفت و گو با وی ادامه داد. ...... و این گونه بود که امام علیه السلام محبت خود را بیش از پیش به آن مرد نشان داد مرد که در عوض آن همه بی ادبی خود چنین رفتار نیکی را می دید، بسیار شرمنده شد و با صدای لرزانی گفت: (من بد بودم، شما را اذیت کردم ولی در عوض، شما به من مهربانی کردید. شمابزرگوارید: خواهش می کنم مرا ببخشید. و از آن پس، همواره با امام و خویشان و دوستان او با احترام رفتار می کرد.

قصه: (علی کوچولو)

علی یک پسر کوچولو بود.یک پسر کوچولو مانند بقیه پسرها، ولی یک فرق بزرگ با بقیه داست او فکر می کرد هر کاری بکند و یا هر چیزی را که بگوید درست است. اگر کسی کاری انجام می داد که او دوست نداشت، قهر می کرد و سر و صدا به راه می انداخت هنگام بازی دوست داشت دیگران فقط به حرف او گوش بدهند و نوع بازی را او انتخاب کند.

وقتی می خواستند به جای بروند، دلش می خواست فقط غذایی باشد که او دوست دارد. علی به خواسته و حرف دیگران توجه نمی کرد، حرف فقط حرف خودش بود! او از هر چیزی که بر طبق میلش نبود، دوری می کرد و برای آن سرو صدا به راه می انداخت. به همین دلیل علی همیشه تنها بود. هیچ کس حاضر نبود با او دوست شود. تو می دانی چرا کسی حاضر نبود با علی دوست شود؟ چگونه می تواند با دیگران دوست شد؟

شعر خوانی:

من به تو حرف هایی خوب خوب می زنم

تو به من حرف های خوب خوب می زنی

برای هر کسی که می بینی

می تونی یک حرف خوب پیدا کنی

تو خیلی مهربونی

تو خوب و هم زبونی

تو مثل ستاره های آسمون

توی شب های قشنگ من بمون

                                    پروین دولت آبادی

تکمیل برگ شکوفه ها:

برای تکمیل برگ شکوفه اين واحد کار از دانش آموزان بخواهید ماهی های کوچکی را روی مقوا طراحی بکنند و سپس واژه هایی همچون: لطفاً خواهش می کنم، عزیزم و.... روی آنها بنویسند و بعد آن  ها را بریده و بر روی دریایی که در برگ شکوفه این واحد کار طراحی شد بچسبانند در پایان دریایی از ماهی هایی که کلمات سحر آمیز ارتباطی روی آنها نوشته شده خواهند داشت.

برگ شكوفه (حسن روابط اجتماعي)

دانش آموز عزيز، ماهيهاي كوچكي را روي مقوا  طراحي كنيد و سپس با راهنمايي معلم خود واژه هايي را روي آنها بنويسيد و بعد آنها را بريده و بر روي دريايي كه در اين برگ شكوفه طراحي شده است بچسبانيد. در پايان دريايي از ماهيهايي كه كلمات سحر‌آميز ارتباطي روي آنها نوشته شده خواهيد داشت.

 


 


واحد کار: استقبال

هدف:  آشنایی دانش آموزان، با مراسم استقبال و حکمت آن و انجام مراسم استقبال در موقعیت های عینی.

اهداف:

1-    دانش آموزان مراسم استقبال و فلسفه ی آن را توضیح دهند.

2-    دانش آموزان بتوانند از اطرافیان خود استقبال به عمل آورند.

روش ها: قصه گویی، پرسش و پاسخ، شعر خوانی، گفتن خاطرات، تکمیل برگ شکوفه.

قصه گویی:

مامون خلیفه ی ستمگر عباسی، امام رضا ع را از مدینه به خراسان آورد و سعی می کرد امام را از شهرها و جاهایی بیاورد که مردم نتوانند با امام ارتباط داشته باشند. اما مردم که خبر ورود امام به خراسان را شنیده بودند، در نیشابور گرد آمدند و استقبال بسیار خوبی از امام کردند و امام با ذکر سخنانی نورانی، دل شیفتگان خود را آرامش بخشیدند. و احادیثی از پیامبر نقل فرمودند.

گفتن خاطرات: در این شیوه از دانش آموزان خواسته می شود که خاطرات خود را درباره استقبال بیان کنند.


 

شعر خوانی:

قلب من امسال هم

در هوای مشهد است

چون رضای قلب من

در رضای مشهد است

قبله ی زرد منی

ای امام سبز شال

چند کفتر می زنند

در هوایت بال بال

درهوای گنبدت

گنبد زیبای تو

قلب من پر می زند

با کبوترهای تو

*****

تکمیل برگ شکوفه ها:

این برگ را جهت رنگ آمیزی در اختیار دانش آموزان قرار داده و پس از رنگ آمیزی خاطراتی را از این روز و چگونگی ورود امام به ایران و استقبال مردم برای دانش آموزان بیان شود.

شعرخوانی: این شعر درباره ی ورود امام به ایران و پیروزی انقلاب است.


 

سلام امام عزیز

امام ایران زمین

امام کشور ما

خوش آمدید به ایران

خوش آمدید به ایران

الله اکبر، خمینی رهبر

مرگ بر شاه

مرگ بر شاه


 

برگ شكوفه (استقبال)

دانش آموز عزيز تصوير زير مربوط به بازگشت امام به ايران است، آن را رنگ آميزي كنيد.


 

واحد کار: محیط زیست

هدف: آشنایی دانش آموزان با محیط زیست و ترغیب دانش آموزان به سالم نگهداشتن محیط زیست.

اهداف رفتاری:

 1- دانش آموزان با محیط زیست آشنا می شوند.

2-دانش آموزان متناسب با توانایی های خود محیط زیست خود را پاکیزه و سالم نگه می‌دارند.

روش ها: قصه گویی، بحث و گفتگو، اجرای شعر، تکمیل برگ شکوفه ها، انجام تحقیق.

قصه گویی:

یک روز بچه های کلاس همراه با معلم خود به پارک رفتند. معلم به بچه ها گفت:

بچه ها با دقت به اطراف خود نگاه کنید به رنگ گلها، به درختان مختلف این پارک به چمن ها و .... بچه ها همین طور که در پارک قدم می زدند با دقت به اطراف خود نگاه می کردند ناگهان یکی از بچه ها گفت: اجازه آقای معلم ببینید روی این درخت یادگاری نوشته اند. آموزگار ناراحت شد و گفت: بچه ها درخت یکی از نعمت های خداوند است که باید از آنها نگهداری کنیم. چون فایده های زیادی برای ما دارد حالا شما می توانید چند تا از فایده های درختان رانام ببرید؟

دانش آموزان:

1-    ما از سایه ی درختان استفاده می کنیم.

2-    درختان به ما میوه می دهند.

3-    درختان هوا را پاکیزه می کنند.

4-    درختان باعث زیبایی و پاکی محیط اطراف ما می شوند.

5-    از چوب درختان برای ساختن وسایل چوبی مانند میز صندلی و پنجره و.... استفاده می شوند.

آموزگار گفت: آفرین بر شما همه ی شما درست گفتید حالا با این همه فایده که شما برای درختان گفتید
می توانید بگویید ما چه وظیفه ای در برابر آنها داریم. یکی از دانش آموزان گفت: ما باید از درختان خوب مراقبت  کنیم و روی آنها یادگاری ننویسیم.

یکی دیگر از بچه ها گفت: ماباید تا می توانیم درخت بکاریم یکی دیگر از بچه ها گفت: باید شاخه های درختان را نشکنیم و زیر درخت آتش روشن نکنیم. آموزگار گفت: آفرین بر شما پس شما دیگر می دانید که چگونه باید از گیاهان و درختان مراقبت کنیم. و آنها چه فایده ای دارند. من از شما می خواهم باز هم به اطراف خود با دقت نگاه کنید. دانش آموزان با دقت نگاه می کردند تا این که یکی از بچه ها که چمن ها را نگاه می کرد گفت: اجازه آقا معلم، دراین قسمت پارک روی چمن ها آشغال ریخته اند. آموزگار باز هم ناراحت شد و گفت: بچه ها این کار درستی نیست ما نباید در کوچه و خیابان و یا پارک ها آشغال بریزیم چون باعث آلودگی و کثیفی این محیط زیبا می شود. کسانی که این کارها را انجام می دهند حتماً نمی دانند که این محیط مال همه است و باید تمیز و زیبا باشد تا هم خودمان و هم دیگران از دیدن آن لذت ببرند.

بعد آموزگار گفت: بچه ها آیا حاضرید دو قول بزرگ به خود بدهید. بچه ها گفتند بله آموزگار گفت:

1-    هیچ وقت درمحیط زیست خود آشغال نریزیم و آنها را تمیز نگه داریم.

2-    قدر گیاهان و درختان را بدانیم و آنها را از بین نبریم.


 

شعر خوانی: (آی بچه ها طبیعت و نجات بدیم).

آی بچه ها، آی بچه ها                            گوش کنید به حرف ها

هر چی که توی دنیاست                          از لطف و مهر خداست

نهال ها و درخت ها                                 چمن ها و سبزه ها

زنده اند، زندگی دارند                             به زندگی امیدوارند

گلها را بیجا نکنید                                   پرنده ها رو نزنید

شاخ درخت رو نشکنید                            سبزه ها رو له نکنید

بیاین با هم کاری کنیم                            طبیعت و نجات بدیم

این طبیعت خونه ی ماست                        وقتی تمیزه با صفاست                            

رضوان کریمی

رفتگر محل ما:

وقتی که صبح پیدا میشه                           رفتگر از خواب پا میشه

از تو خونش بیرون میاد                            کار میکنه خیلی زیاد

با چرخ بی دنده و گاز                             با جاروی دسته دراز

کمی گرد و خاک می کنه                       کوچه ها رو پاک می کنه

جوب ها رو می کنه تمیز                                     از چیزهایی درشت و ریز

خیابونها رو می روبه                                کارهای او خیلی خوبه

بازحمت رفتگرا                                      تمیز میشه محل ما


 

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار نقش آب در زندگی گیاهان نشان میدهد. دانش آموزان ضمن رنگ آمیزی شکوفه این واحد کار بحثی درباره آب با هم دیگر داشته باشند و به فواید آن در زندگی انسان ها، گیاهان و ... بپردازند.

تحقیق:

از بچه ها بخواهید در مورد این سوالات تحقیق کنند.

1-    محیط زیست چگونه آلوده می شود؟

2-    اگر محیط زیست آلوده شود، چه می شود؟

3-    اگر همه ی گلها و درختان از بین بروند چه اتفاقی می افتد؟

4-    .....

 


 

برگ شكوفه (محيط زيست)

دانش آموز عزيز تصوير زير را رنگ آميزي كرده و درباره فوايد آن براي انسان ها و گياهان و .... گفتگو كنيد.


 

  واحد کار: عدالت

هدف: 1- ترغیب دانش آموزان به قانع بودن به حقوق خود و رعایت حقوق دیگران.

            2-آشنایی دانش آموزان به تشخیص رفتار عادلانه و عمل به آن.

اهداف رفتاری: 1-دانش آموزان نسبت به حقوق خود و دیگران عادلانه رفتار می کنند.

                        2-دانش آموزان در زندگی خود در مواقعی که مقرراتی وجود ندارد رفتار عادلانه را تشخیص داده و به آن عمل نمایند.

روش ها: قصه گویی، بحث و گفت گو، تکمیل برگ شکوفه، شعر خوانی.

قصه گویی:

وقتی حضرت علی ع به حکومت رسید با عدالت با همه ی مردم رفتار می کرد. حتی بین اعضای خانواده ی خود و دیگران نیز به عدالت رفتار می کرد روزی برادر حضرت علی ع که نابینا هم بود به دیدار امام علی ع آمد. نام او عقیل بود. عقیل از امام علی تقاضای سهم بیشتری نسبت به دیگران از بیت المال کرد. حضرت علی ع آتشی را به دست برادر خود نزدیک کردند. عقیل فوراً دست خود را عقب کشید و گفت: برادر چه می کنی؟ حضرت به او فرمودند: تو که طاقت حرارت به این کمی را نداری و دست خود را عقب می کشی چگونه انتظار داری من با دادن سهم بیشتری به تو و رعایت نکردن عدالت آتش جهنم را تحمل کنم؟ عقیل از خواسته ی خود شرمنده شد و عذر خواهی کرد و رفت.


 

شعر خوانی:

گفت پیغمبر ما                            بارها درهمه جا

همه یکسان هستند                       پیش درگاه خدا

مشرکان مکه                               گله کردند از او

ای محمد چه شده                       این چه دینی است بگو؟

می کنی تو یکسان                      بردگان را با ما؟

هست معلوم که                           بهتریم از آنها

چون که آزار قریش                    بگذشت از طاقت

پس خداوند بزرگ                     داد امر هجرت

مشرکان که بودند                        دشمن دین خدا

نقشه ی قتل نبی                          را کشیدند آنها

هر قبیله یک تن                          را بکرد آماده

شد قرار آن شب                           بکشندش ساده

مطلع گشت نبی                          ولی از سوی خدا

جای او در بستر                           ماند آن شب مولا

این چنین نقشه شان                     گشت نقش بر آب

چون بدیدند علی ع                     هست در بستر خواب

دل پیغمبر بود                             مملو از آگاهی


 

تکمیل برگ شکوفه:

برگ شکوفه این واحد کار حل جدولی است که تعدادی از سوالات آن مربوط به مسایل عدل و عدالت است. دانش آموزان آن را حل نموده و حواشی آن را رنگ آمیزی کنند.

 


 

برگ شكوفه (عدالت)

دانش آموز عزيز، جدول زير را حل كرده و سپس تصاوير اين صفحه را رنگ آميزي كنيد.

+ نوشته شده در  ساعت 14:53  توسط مفید آقااحمدی  |